تبلیغات
از زبون یه مسافرخونه

از زبون یه مسافرخونه
ایوان تهی است و باغ از یاد مسافر سرشار!
بعله
با ارز... ای وای انقد قیمتش رفته بالا دیگه شده ملكه ذهنم!!! (نیست كه خیییییییییلیم تو كار بیزنسم!!!:)
بعله میگفتم كه با عرض سلام و خسته نباشید و معذرت و اینا كه خیلیاتون شاكی شده بودین و من معذرت میخوام معذرت معذرت معذرت:(
خب دیگه معذرت خواهی بسته! میخوام برم سراغ این چند وقت!
آهاااا! الان بایستی بگم كه این عكسه چیه!
اون كه منم! میشناسینم؟ قول میدین؟ بزرگ شدم نــــــــــــــــــه؟؟؟
خب دیگه! ماییم دیگه! بزرگم كه میشیم به رو خودمون نمیاریم انقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر كه متواضعیم!!!
خب از تواضعم دیگه چیزی نگم كه یه وخت چشم میخورم، خدا رو خوش نمیاد!
اون دو تا عكس سیاه و سفیدا خودمم كه بازم مثل همیشه، سارین برنده میشه!!!  بازم دیر رسیدینو بنده به همراه نازین، فامیل دور، پیتزا پنیرمو بلعیدم! خییییییییییلیم خوب و خوشمزه بود!
تازه چند هفته دیگه هم كه باز میخوام برم مشهد... ئه! یادم رفت بگم كه اینجا مشهده! از كل مشهد، فقط همین عكسارو انداختم!!! نیست كه اصلا نمیخوام ریا كنـــــــــــــــــــم... اصلا از حرم عكس ننداختم!!!
آها داشتم میگفتم؛ چند هفته دیگه كه باز ایشالا میرم مشهد، تازه ماه رمضونم تموم شده، میخوام باز برم پیتزا پیتزا و یه پیتزا پنیر دیگه رو ببلعم! اصــــــــــــــــــــــــــلا هم قول نمیدم كه بتونم قبل از تموم شدنش ازش عكس بندازم! آخه اغلب وقتی میرسیم، داریم از گشنگی هلاااااك میشیم!!!
اما چشمتون روز بد نبینه! من رفته بودم اونجا، چون یه وخت دكتر داشتم! به كسی نگینـــــــــــــــــــــــــــــــا! ولی دقیقا دكتره تو روزایی كه من بلیط رفت و برگشت داشتم، اونم بلیط رفت و برگشت به یه كشور خارجكی، برای یه كنفرانس!!! یعنی پشت در مطب، در جا خشك شدم!! و از اون بدتر این بود كه مونده بودم به فك و فامیل و اینا چی بگم؟؟؟ و از اون مهمتر، مامان و بابام كه هرچی میگن بیا یه دكتر همین دورو برا تو تهران برو، میگم نـــــــــــه نه! اون دكتره عالیه! میرم اونجا! غافل از اینكه (اونا غافلنا) من برای اینكه هر چند وقت یه بار یه بهونه داشته باشم واسه مشهد رفتن، حاضر نیستم دكترمو عوض كنم
یادتون باشه كه بایست بین خودمون بمونه ها!
بعدشم به هیچكی دروغ نگفتم. گفتن چی شد؟ گفتم كه هیچی باید همون قرصای قبلیو ادامه بدم
بعله...
اما بگم از اون عكس پایینیه! اون عكس مربوط میشه به توی قطار كه بنده تو مسیر برگشت هیچی نداشتم به شكم پر سر و صدام بدم تا ساكت شه! مجبور شدم از اونا بخرمو بخورم! اما خب چون بازم ساكت نشد، مجبور شدم از رستوران قطار غذا بگیرم!

خب دیگه بسته بریم سراغ بعدی:
حالا این عكسو ببینین!
خوووووووووووب با دقتااااا
اینجا منو خواهر زاده جوووووووووووونم نشستیم، داریم گردو پوست میكنیم. بعد من دارم بهش خیییییییییییلی با حوصله نشون میدم كه مغز آدم چه شكلیه!
خیلیم خوب یاد گرفت! بعدش ازش فیلم گرفتم وقتی داشت توضیح میداد! انقده خوووووووووب توضیح داد ماشالا ماشالا!


آخری لطفا!
در عكس بالایی باید بگم كه بنده آفریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن دارمممم
همه با هممم
1
2
3
هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
بالاخره لباسمو شستممممم
خواهش میكنم كار خیلی سختی بود ولی من از عهده ش بر اومدم

اون عكس پایینیه ش هم كه با ماهدیــــــــــــــــــــس جونـــــــــــــــــم رفته بودیم شهر كتاب شریعتی -عجبببب شعر كتابیــــــــــــــــــــه هااااااااااا! اون كافی شاپ تهش، بوی قهوه شششش دیووونه مممم میكنـــــــــــــــــــــــــههههه- بعد اینو سر كوچه پایینیش -كه ما توش پاركیده بودیم- زده بودن! جالبه ها! اگه اون دكمه هه رو بزنین روشن میشه! حالا چی روشن میشه؛ خدا میدونه!
ما رفتیم
بای باییییییییی
دعام كنین اگه دعا دوس دارین!



طبقه بندی: سارینـــــــاجون،
[ چهارشنبه یازدهم مردادماه سال 1391 ] [ 14:38 ] [ سارینا ]
نمایش نظرات 1 تا 30
درباره اینجا

سلام ...
اینجا یه مسافرخونس!
تاحالاش که یه عالمه آدم اومدن و رفتن!
هر روز یه عالمه نی نی به مسافرخونه پا میذارنو یه عالمه آدمو پیر و جوون میمیرن یعنی از مسافرخونه میرن!
پا گذاشتن به مسافرخونه و خداحافظی ازش هم عالمی داره ها!
جالبه همیشه وقتی نگاه می کنم می بینم همیشه وقتی می خواد کسی پاشو بذاره تو مسافرخونه باید نی نی باشه اما تو هر سنی می شه ازینجا خدافظی کرد و رفت!!!!
الان 2 تا مسافر داریم که 22 و 23 ساله اینجا هستن! اسمشون "ماهدیس" و "سارینا"س!
اگه میخواین بدونین معنی اسمشون چیه باید بگم که:
ماهدیس و سارینا به ترتیب معنی "زیبارو و مانند ماه" و "خالص و پاک"
2 تا آدم واقعن متفاوت، اما دوست! کلی هم خاطره و اتفاقای عادی و بعضی وقتا عجیب و غریب واسشون افتاده!
من بیشتر نظاره گرم یه وقتام از کاراشون تعجب می کنم. قضاوت نه ها! اما خب چون خودشون تو ماجرا هستن یه وقتا از اتفاقا ناراحت می شن یه وقتا خوشحال! اما من دارم از بیرون نگاه می کنم می بینم چی شده و چی نشده! هر چی نباشه اونا دارن تو همین مسافر خونه زندگی می کنن!
خیلی وقتا مسافرا خیلی اتفاقای پشت زمینه رو نمی بینن اما خب من که می بینم!
حالا قراره بیان پیش من تعریف کنن و منم خب که ماجرارو دیدم واسشون یه چیزایی رو توضییح بدم!!!

امیدوارم از مطالب این مسافرخونه و 2تا مسافرش خوشتون بیاد!
چند نفر اومدن؟
همه مهمونامون : نفر
مهمونای این ماهمون : نفر
خودمون : عدد
خاطراتمون : عدد
آخرین خاطره :
...

نایت اسکین