تبلیغات
از زبون یه مسافرخونه

از زبون یه مسافرخونه
ایوان تهی است و باغ از یاد مسافر سرشار!
سلااااااااااااااااااااااااااااام
وای که چقـــــدر دلم تنگ شده!
حالا واسه چیو کجا رو بیخیال!!!
ناراحت نشینا! واسه شمام دلم تنگ شده خب!
البته از نظراتتون که بی بهره نیستیم و دست همتون درد نکنه، کلا هم در خدمت هستیم!

یادتونه که چند وقت پیش اینجانب به شدت مشغول کنکوری بودم که هنوز نتایجش معلوم نشده و حالا حالاها هم معلوم نمیشه!
معلوم که شد، خودم بهتون میگم ایشالا!
اما در دوران سخت و طاقت فرسای مطالعات فشرده کنکور (همون دو هفته آخر رو میگم که فقط یک هفته ش رو رسیدم درس بخونم!!) شما رو از خاطر نبردمااا
یی عالمه عکس از خودمو اتفاقاتی که برام توی این چار دیفالی افتاد، گرفتم تا یه همچون امروزی (البته الان که شبه!) براتون بذارم!
از الان بگم که اصلا نگران نباشینا!
خاطرات بدی نیست!

اول از همه که با ماهدیس جونم رفتیم مغازه و کلــــــــــــــــــــــی خوراکی خریدیم!
بعله!
همون طور که میبینین، کُلی خودمو تحویل گرفته بنمودم!!!

و سپس از اون، با نام و یاد خدا، درسهای عزیــــــــــــــــــزمو شروع کردمممم!

روز اول
از همان ابتدای امر... خب بابا نمیشه که اینجوری! هِــــــــــــــــــــــی این خوراکیای خوشمززززه اون کنار چشمک میزدن و منم که شینکمووووو
برای خودم یه اندازه ای از درسامو معین کردمو بعدش به عنوان جایزه، خوردن یه به به خوشمزه رو انتخاب کردم...
جون من بفرماییدا
خجالت نکشین! منزل خودتونه!
بفرمایین شمام نوش جان کنین!
بعد دیدم خیـــلی خوشگلن... گفتم یه چندتا عکسم باهاشون بندازم که در آینده هم که دیگه تموم میشن () یاد و خاطره شون رو گرامی بدارم ()
    
بعدش نشستم درس خوندم هی هی باز
ولی خب برا اینکه شما خسته نشین از عکسای کتاب و نوشته و اینا، دیگه عکس ننداختم که چشمای شُمارَم خسته نکنم و حوصلتونو سر نبرم
مدتی که گذشت...
تصمیم گرفتم بشینم ناخونامو یه نمه لاک بزنم که خوشگلتر بشن!
از شما چه پنهوووون... لاک دوست دارم!!
بعدم مامانم گفت سارینــــــــــــــــــا؟ مامــــــــــــــــــــان؟ شیرموز میخوری مادر؟؟؟
منم از خدا خواسته و اینا...
نه نه ببخشید! از روی ناچاری...
گفتم بـــــــــــــــــــعله!
(من موندم که آخه دیگه اینم پرسیدن داره؟)
و تشریفمو بردمو همچین یه کاسه موز بستنی (به سفارش خودم!!!) نوشِ میلِ جان نمودمو...
ای واااااااااااای
ببخشید
یادم رفت زودتر ازش عکس بندازم
شرمنده به آخرش رسیدین
خُب اشکالی نداره!
من براتون میگم
خیــــــــــــــــــــــــلی خوشمزه بود!
جاتون خالی

ولی بعدش دیگه چیزی نخوردم!
نشستم بکوب درسامو خوندمو تا آخر شب...
هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوراااااااااااااا!
تموم شــــــــــــــــــــــــــــــــــد!
کتاب اولم تموم شد!
و رفتم با خوشحالـــــــــــــــــــی خوابیدم!

روز دوم
از صبح بعد از علی الطلوع، شروع کردم به خوندن کتاب دوم که خب سختتر بود
تو کنکور آزمایشی پارسالمم به خوبی کتاب اولی نزدمش
امسالم یه دوتا تست کمتر از کتاب اولیه زدم توی این درس!
اما چشمتون روز بد نبینــــــــــــــــــــــــــــه
مگه تموم میشد؟
خیلی خسته شده بودم
حالم بدجوری گرفته شده بود
گفتم چاره ای نیست!
باید یه تجدید انرژی بنمایم!
و تصمیم گرفتم یه نمه بفرمایم دهنمو شیرین کنم!
نه نـــــــــــــــــــــــــه!
از اون شیرینا نه که بعدش عروسی و ایناس که...
با یه شیرینی معمولی!
بفرمایین شیرینی!
بعلــــــــــــــه! میفرمودم!!!
شیرینی مورد نظر رو که میل کردم، از اون شکلی که قبلش بودم، تبدیل شدم به این شکلی:
خودم عاشق این عکسمم!
یه مدت بک گراند گوشیم بود!
خلاصــــــــــــــــــــه...
روز دومم به خوبی به پایان رسید و اون کتابه هم تقریبا تموم شد به لطف خدا!

روز سوم و چهارم و پنجم
این روزا چون درسم یه مقدار حجمش کم، اما محتواش زیاد بود، خیلی سخت گذشت!
پدر محترم، در آمدند!
این جزواتی که برای مشاهده، دقت نظر هرچه بیشتر شما را مطالبه می نماید، حاصل یک عمـــــــــــــــــرِ دو- سه ماهه بود که با انرژی ای که ماهدیس جونــــــــــــــــــــــم بهم داده بود، در اواخر تابستون و اوایل پاییز، دو تا کتاب شوصمت صفحه ای رو به این صورتِ رنگ و وارنگی و اینا، خلاصه کردمو در این روزهای نهایی، کلی دعا به جون ماهدیس کردم!
سر کنکور که بیشتر!
فکر کنم روز سوم بود که بدجــــــــــــــــوری هوس "کوردن بلو" کرده بودم و هرچی میگفتم، هیچکی سینه مرغ نمیخرید که برم واسه خودم درست کنم
منم روز چهارم...
رفتم سر یخچال و دیدم مامان جونــــــــــــــــــــم برای تقویت دختر گُلـــــــــــــــــــــــــــــش، یه بسته گوشت چرخ کرده تو یخچال گذاشته که دلتون نخوات، برام کباب تابه (یا به قولی تاوه) ای درست کنه!
منم دیدم خب من که میل ندارم کباب تابه ای بخورم!
گفتیم چیکا کنیم، چیکا نکنیم؟
که ییهو یه جرقه در مغز مبارک ایجاد شد!
مواد لازم رو آماده کردمو با همون گوشتا کوردن بلو درست کردم!
    
اونقدرا که فک میکنین بد یا خوب نبود!
خوشمزه بود؛ ولی خیلی سنگین بود!
فک کنم دو- سه تا دونه خوردم! اونم خالی خالی!
دیگه اصلا گنجایش نداشتم!
اون نوشابه ای هم که میبینین، به صورت کاملا اتفاقی تو خونمون بوداااا! یه وخت فک نکنین ما همیشه از این چیای بد بد میخوریم!

روز بعدیشم (پنجم) برفتم بر درِ شمس العماره...
نه نه!
برفتم بر در یخچال و دیدم که بــــــــــــــــــــــــه به!
نان تست و اندکی کالباس خشک () و انواع پنیر و سس و اینا، همه فراهمه!
گفتم حیفه اگه یه تست اسنک خوشمزه نخورم!
اصلا اصرافـــــــــــــــــه!!!

نمیدونین چقـــــــــــــــــــــدر با خودم کلنجار رفتم که یادم نره قبل از اینکه بخورمش تموم شه، عکس بندازم ازش!
خدا رو شکر، یادم موند!!!
این تصاویری که میبینین، مربوط میشه به مطالعه زبان! که داشتم یه مقدار گرامر مرور میکردم!
آخه کلا تو رشته های انسانی، زبان و آمار خیلی مؤثرو رتبه بیاره!
خدا رو شکر تو مغزم میره این درسا!
الحمدلله نتیجه هم بد نبود!
برگردیم سر درس خوندنم!
یه مقدار مطالب سنگین بودو منم میخواستم تا جایی که میتونم، بیشتر و بیشتر یاد بگیرم!
خدا نصیب هیچ بزغاله ای نکنه!!! (به قول پدر بزرگ خدا بیامرزم!)
هلاک شدم تا تموم شه!
روز آخرم که مامان و بابای محتـــــــــــــــــــــــــرم و عزیــــــــــــــــــز نمیدونم کجا...
آها! رفته بودن دکتر!
بعد چون خیـــــــــــــــــــلی دیر برمیگشتن، منم از روی ناچاریــــــــــــــــــــی مجبور شدم یه غذا سفارش بدم دیگه!
چاره چیه واقعا؟!
منم که ناراحــــــــــــــــت... رفتم زرشک پلو مرغ جون سفارش دادم!

باور کنین خیلی سخته قبل از خوردن غذا ازش عکس بگیری!
اونم هی باید عکس بگیری که بهترینو از توش انتخاب کنی...
دلم داشت ضعف میرفت دیگه!
و...
این غذا هم تموم شد!
جای همــــــــــــــگی خالــــــــــــــــی!
فرداشم تشریفمو بردم سر کنکورو کنکورمو دادمو خوشحال و شاد و خندون، اومدم خونه!

===========================================================
چندتا عکسم از خونه تکونی براتون میذارم که فکر نکنین من مثل ماهدیس زرنگ و کاری نیستمو فقط غذا میخورم!!!

دیگه زیاد حرف نمیزنم! فقط برای اثبات ادعا، چندتا عکس میذارم که فقط ببینین منم بچه خوبیم!
    

    

اینم عکس اتاقمه، درست در اوج شلوغی و بهم ریختگیش!
الان دیگه مرتب شده!

این گُلای خشکمم بالاخره ریختم دور!
میگن انرژی مثبتو از محیط دور میکنه!
راستـــــــــــــــی...
بسته کِشام گم شده
فقط یه دونه شونو پیدا کردم
خدا کنه پیداشون کنم!

------------------------------------------------------------
و در آخر...
سال خوبی داشته باشین!
بای بـــــــــــــــــــــــــــــــــای



طبقه بندی: سارینـــــــاجون،
[ پنجشنبه بیست و پنجم اسفندماه سال 1390 ] [ 01:12 ] [ سارینا ]
نمایش نظرات 1 تا 30
درباره اینجا

سلام ...
اینجا یه مسافرخونس!
تاحالاش که یه عالمه آدم اومدن و رفتن!
هر روز یه عالمه نی نی به مسافرخونه پا میذارنو یه عالمه آدمو پیر و جوون میمیرن یعنی از مسافرخونه میرن!
پا گذاشتن به مسافرخونه و خداحافظی ازش هم عالمی داره ها!
جالبه همیشه وقتی نگاه می کنم می بینم همیشه وقتی می خواد کسی پاشو بذاره تو مسافرخونه باید نی نی باشه اما تو هر سنی می شه ازینجا خدافظی کرد و رفت!!!!
الان 2 تا مسافر داریم که 22 و 23 ساله اینجا هستن! اسمشون "ماهدیس" و "سارینا"س!
اگه میخواین بدونین معنی اسمشون چیه باید بگم که:
ماهدیس و سارینا به ترتیب معنی "زیبارو و مانند ماه" و "خالص و پاک"
2 تا آدم واقعن متفاوت، اما دوست! کلی هم خاطره و اتفاقای عادی و بعضی وقتا عجیب و غریب واسشون افتاده!
من بیشتر نظاره گرم یه وقتام از کاراشون تعجب می کنم. قضاوت نه ها! اما خب چون خودشون تو ماجرا هستن یه وقتا از اتفاقا ناراحت می شن یه وقتا خوشحال! اما من دارم از بیرون نگاه می کنم می بینم چی شده و چی نشده! هر چی نباشه اونا دارن تو همین مسافر خونه زندگی می کنن!
خیلی وقتا مسافرا خیلی اتفاقای پشت زمینه رو نمی بینن اما خب من که می بینم!
حالا قراره بیان پیش من تعریف کنن و منم خب که ماجرارو دیدم واسشون یه چیزایی رو توضییح بدم!!!

امیدوارم از مطالب این مسافرخونه و 2تا مسافرش خوشتون بیاد!
چند نفر اومدن؟
همه مهمونامون : نفر
مهمونای این ماهمون : نفر
خودمون : عدد
خاطراتمون : عدد
آخرین خاطره :
...

نایت اسکین