تبلیغات
از زبون یه مسافرخونه

از زبون یه مسافرخونه
ایوان تهی است و باغ از یاد مسافر سرشار!
سلام سلام سلااااااااااااااااااااااااوم
خوفین؟
دلم تنگیده بود براتون
کنکورمو دادم بالاخره ه ه ه ه
به قول ماهدیس جونم، از استرس شب امتحان خلاااااوص!

خُب...
دلم براتون بگه کــــــــــــــــــه...

حتما یادتونه که من مشهد بودمو اومدم و سفرنومه م رو براتون گذاشتم؟!
حالا اومدم از روز بعد از سفرم یه نومه بذارم!

اون رووووز قرار بود من سوغاتی ماهدیسو بهش بدمو اونم نمیدونستم چرا برا من سوغاتی خریده بودو آورده بود! (آخه سفر نرفته بود که!) البته بعدش بهم گفت که سوغاتی نیس! جایزه فارغ التحصیلیمه!
حالا پیش خودمون بمونه! ولی هدیه ی اونم تو برنامه س!

خلاوصه...
جاتون خالـــــــــــــــی، با ماهدیس جونم اومد دنبالمو با هم رفتیم ددر!
یه کم که این ور و اون ور گشتیم، رفتیم یه جا ناهاررر بزنیـــــــــــــــــــــم
همونجا بود که بالاخره من سوغاتی کوشولوی ماهدیسو بهش دادمو ماهدیسم هدیه ی بزرگــــــــــــــــ منو!
و البته فراموش نشه که ژامبون تنوری ویژه رو هم از همون اول سفارش داده بودیم!

هدیه من یه لباس خوشملـــــــــــــــــــــه قرمزه که روش این دخمله رو داره که دیدین
سوتاغی ماهدیسم یه خرگوشه که میشه توش مداد بذاره! البته من فک میکردم یه خرسه قطبیه!

آره دیگـــــــــــــــه...
بنشستیم و غذامونو تا به انتها خوردیمـــــــــــــــو...
بهدشم رفتیم بیرون که برگردیم خونــــــــــــه...
که دیدیـــــــــــــــــــــــم...


یه عاااااااالمـــــــــــــــــــــــــــه برف نشسته بووووووووووووووووود
دیگه راه خونمونم بسته شده بود! هِی دور و بر خونمون دور دور بازی کردیم تا آقای شن پاش بیات و شن بپاشه تا بلکه ما سالمو سلومت برسیم خونمون!
در همین حال بودیم که دیدیم ای بااااوبااا! این آقاهه هم که قصد اومدن نداره؛ پس تصمیم گرفتیم بریم برف بازی!آخه ماهدیس گفت  شاید این آخرین برفی باشه که میاتـــــــــــــــــــــــــا!
منم گفتم آوره! موافقم!
خوشحال و شاد و خندون، شالگردنامونو محکم بستیم و رفتیم بیرون
...

وااااااااااای نمیدونین چه مــــــــــــــزه ای میده اینجوری روی برف خوابیدن!
من که خیـــــــــــــلی دوس دارمــــــــــــــــــــــــــــ


بعدش مث بچه های خووووب و حرف گوش کن، داشتیم رو زمین بازیمونو میکردیــــــــــــــــــم که ییهو دیدم...

ایوااااااااااااااای ماهدیس جونم نیســــــــــــــــــــت
هی اینورو نیگا کردم، اونورو نیگا کردم، آخرش سرمو آوردم بالا و دیدم...
هِــــــــــــــــــــــــی گفتم ماهدیس بیا پایین!
گفت نــــــــــــــــه!
تو ام بیا! انقده خوبــــــــــــــــه!
از اینجا همـــــــــــه چی پیداس
بیا بیا دیگه!
هِــــی باز من گفتم بیا پایین! گف نه تو بیا
آخرش منم کِشوند اون بالا!
راس میگف! انقده خوب بووووووووووووود
خیلی حال داد! حالا دیگه مگه پایین میومدیم؟!


خلاصه کلـــــــــــــی بازی کردیم تا اینکه به خودمون اومدیمو دیدیم که...
همه لباسامون خیس و پر از برف شده بود و داشتیم از سرما یــــــــــــــــــخ میزدیم

بِدو بـِــــــــــــدو رفتیم تو ماشین و یکم خودمونو گرم کردیم
ولی فایده نداشت!
شالگردنامون خیــــــــــــس خیس بود!
ییهو کَلَمون جرقه زد که...
شال گردنا رو پهن کنیم تا خشک شن!
و خودمونم دست در دست هم، یکم نشستیمو منتظر موندیم که هم خودمون گرم شیم و هم اینا خشک بشن!



دیگه وقتی که خووووووووب خودمون گرم شدیم و شالگردنامونم خشک شدن، آقای شِن پاش هم تشریف آوردن و خیابون جلوی خونمونو شِن پاشیدن!
و ماهدیس جونم با خیـــــــــــــال راحــــــــــــــت منو رسوند خونه و خودشم رفت خونشون!

البته بعدش دوباره خواستیم بریم بیرون برف بازیاااا، من رفتم دنبال ماهدیس، ولی تو ترافیک موندم
از خونه ما تا خونه اونا... یه عاااالمــــــــــــــه ماشین تصادف کرده بودن!
بیشاره هـــــــــــــا

امیدوارم خاطرمونو دوس داشته بوده باشیــــــــــــــــــــــــــن



طبقه بندی: سارینـــــــاجون،
[ سه شنبه دوم اسفندماه سال 1390 ] [ 17:54 ] [ سارینا ]
نمایش نظرات 1 تا 30
درباره اینجا

سلام ...
اینجا یه مسافرخونس!
تاحالاش که یه عالمه آدم اومدن و رفتن!
هر روز یه عالمه نی نی به مسافرخونه پا میذارنو یه عالمه آدمو پیر و جوون میمیرن یعنی از مسافرخونه میرن!
پا گذاشتن به مسافرخونه و خداحافظی ازش هم عالمی داره ها!
جالبه همیشه وقتی نگاه می کنم می بینم همیشه وقتی می خواد کسی پاشو بذاره تو مسافرخونه باید نی نی باشه اما تو هر سنی می شه ازینجا خدافظی کرد و رفت!!!!
الان 2 تا مسافر داریم که 22 و 23 ساله اینجا هستن! اسمشون "ماهدیس" و "سارینا"س!
اگه میخواین بدونین معنی اسمشون چیه باید بگم که:
ماهدیس و سارینا به ترتیب معنی "زیبارو و مانند ماه" و "خالص و پاک"
2 تا آدم واقعن متفاوت، اما دوست! کلی هم خاطره و اتفاقای عادی و بعضی وقتا عجیب و غریب واسشون افتاده!
من بیشتر نظاره گرم یه وقتام از کاراشون تعجب می کنم. قضاوت نه ها! اما خب چون خودشون تو ماجرا هستن یه وقتا از اتفاقا ناراحت می شن یه وقتا خوشحال! اما من دارم از بیرون نگاه می کنم می بینم چی شده و چی نشده! هر چی نباشه اونا دارن تو همین مسافر خونه زندگی می کنن!
خیلی وقتا مسافرا خیلی اتفاقای پشت زمینه رو نمی بینن اما خب من که می بینم!
حالا قراره بیان پیش من تعریف کنن و منم خب که ماجرارو دیدم واسشون یه چیزایی رو توضییح بدم!!!

امیدوارم از مطالب این مسافرخونه و 2تا مسافرش خوشتون بیاد!
چند نفر اومدن؟
همه مهمونامون : نفر
مهمونای این ماهمون : نفر
خودمون : عدد
خاطراتمون : عدد
آخرین خاطره :
...

نایت اسکین